تبلیغات
کـتـابـ ـهـا - برادران سیسترز| پاتریک دوویت

برادران سیسترز| پاتریک دوویت

سیسترز

نشر به نگار
279صفحه


ایلای و چارلی سیسترز از طرف ناخدا دستور دارند تا فردی به اسم هرمن کرمیت وارم رو بکشند. از شهر خودشون ارگون به طرف محل اقامت وارم سفر می کنن. به نظرم کل کتابو بشه تو این جمله ازش خلاصه کرد "فکر کردم دنیا چه جور جایی می شد اگر پول طوقی نبود بر گردن و روح مان."

: جوینده های طلا، شاخ و شونه کشی، کشت و کشتار، سرخپوستها، دزدی، اسب سواری و همه ی عناصر وسترنو تو این کتاب می بینید و البته خبری از کلانتر یا کسی که بخواد عدالتی برپا کنه نیس. برای من که هیچ علاقه ای به ژانر وسترن ندارم ، به قدری دوست داشتنی بود که یه شبه تمومش کردم. کتاب حرف تازه ای نداره؛ بدبختی و وضع ناجوری که بخاطر طمع و به دست آوردن پول دچار آدم می شه بی هیچ حس رضایتی. ولی پر کشمکش بودن و پرشخصیت بودنش هم از خسته کننده بودن درش میاره و هم بهش جذابیت می ده.


گلچین کتاب:

^ "مرگ مرگه."
"اشتباه می کنی. مرگ انواع و اقسام داره." با انگشتانم شروع کردم به شمردن؛ "مرگ آنی، مرگ آروم، جوون مرگی، مرگ موقع پیری، مرگ شجاعانه، مرگ از روی بزدلی."

^ "اگه بین حرف زدن با یه احمق و سکوت حق انتخاب داشته باشم، ترجیحم دومیه."

^ "وقتی یه مزد بندازی پشت هر کاری، چیزی که قراره انجامش بدی یه جورایی مشروعیت پیدا می کنه، به نظر بقیه آبرومند می آد."

^فکر کردم شاید انسان قرار نیست هیچ وقت حقیقتاً شاد باشد. شاید اصلاً چنین چیزی در دنیا وجود ندارد.

^"تو آدم خدا ترسی هستی وارم؟"
"نه. امیدوارم تو هم نباشی."
"نمی دونم هستم یا نیستم."
"تو از جهنم می ترسی. ولی مذهب همینه، باور کن. ترس از جایی که ترجیح می دیم توش نباشیم و چیزی هم مثل خودکشی وجود نداره تا از اون جا خلاص مون کنه.
"





موضوع: خارجی،
برچسب ها: پاتریک دوویت، رمان،

[ 2 خرداد 93 ] [ 18:19 ] [ raz ]

[ دید() ]