تبلیغات
کـتـابـ ـهـا - بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم| دیوید سداریس

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم| دیوید سداریس

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

نشر چشمه
233صفحه


مجموعه 26داستان کوتاه:

یک:
 بتاز کارولینا!: "حالا به من بگو اصلا استیت و کارولینا چی هستن؟"
"دانشکده؟ دانشگاه؟"
پوشه ای باز کرد و گفت: "بله، جوابت درسته. ولی غلط تلفظ می کنی. تو می گی دانثکده و دانثگاه در حالی که درستش دانشکده و دانشگاهه. تو به جای شین، سین تلفظ می کنی به جای سین، شین. فرق این دو تا صدا رو متوجه می شی؟"

 رویاهای غول آسا، عُرضه های کوتوله: وقتی به آخر هنرنمایی ام رسیدم با خودم فکر کردم که الان از این فرصت استفاده می کند تا تشویقم کند و به این خاطر که دست کمم گرفته ازم معذرت بخواهد. یک لبخند هم می زد برایم بس بود. ولی به جای تمام این ها فقط دست هایش را بالا برد، انگار بخواهد جلوِ یک ماشین را بگیرد و گفت" بس کن، دیگه تحمل این مسخره بازی رو ندارم."
مسخره بازی؟ کدام مسخره بازی؟ فکر می کردم شاهکار زده ام.

مهندسی ژنتیک:هنوز هم برای من بزرگ ترین معمای علم این است که چه طور یک مرد می تواند پدر شش بچه باشد که هیچ کدام شان محض رضای خدا حتا یکی از علایق او را به ارث نبرده باشند. سرگرمی های مادرمان برای مان جالب تر بود، از سیگار کشیدن گرفته تا چرت زدن موقع خواندن رمان های سیدنی شلدون.


 دوازده لحظه در زندگی هنرمند:تنها کاری که باید می کردم این بود که مثل موجی ها حرف بزنم و اطرافم را پر از خرت و پرت های بی ربط کنم. وظیفه ی هنرمند پیدا کردن وسایل مناسب است و وظیفه ی مخاطب کشف معنا. اگر قطعه جواب نداد تقصیر آن هاست، نه تو.


 تو نمی تونی خروس رو بکشی:وقتی بچه بودیم حق نداشتیم بگوییم "خفه شو" ولی وقتی خروس به سن بلوغ رسید دیگر فریاد زدن "ببند فاضلاب رو" قابل قبول بود. قوانین مربوط به مواد هم تغییر کرد. "علف ممنوع" تبدیل شد به "علف در خانه ممنوع" بعدش هم "لطفا انقدر توی پذیرایی علف نکش".


 جوانان در آسیا



منحنی یادگیری:نمی دانم چه کسی اساس نامه ی کارگاه نویسندگی استاندارد را تنظیم کرده، ولی هر که بوده توانسته تعادل فوق العاده ای میان سادیسم و مازوخیسم برقرار کند. دقیقاً جوری طراحی شده که هیچ کس هیچ لذتی نبرد.

 پسر گنده/
جهش بزرگ رو به جلو /غذای ویژه ی امروز/ شهر فرشتگان/

درخشان مثل الماس
:پدرم برای زیبایی ظاهری دخترانش اهمیت زیادی قایل بود. زیبایی از نظر او بزرگترین سرمایه شان بود و با دقت یک خانم رئیس ظاهرشان را بررسی می کرد.  از آن جایی که من و برادرم قرار بود کارگری چیزی بشویم، آزاد بودیم تا هر چه قدر دل مان بخواهد زشت و چاق بار بیاییم. بدن ما صرفا وسیله ی نقلیه ی شکم گنده ای بود که باید افکارمان را از این جا به آن جا می برد.

 Nutcracker.com

دو:
دوباره دیروز می بینمت:آرزویم این بود که زبان را همین طوری غریزی یاد بگیرم، درست مثل بچه ها. ولی مشکل این جاست که مردم با خارجی ها همان طور حرف نمی زنند که با بچه ها.

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم/Jesus Shaves/کرم نوار/ بکنش دوتا/ به یاد آوردن کودکی ام در قاره ی افریقا/
 
شهر نور در تاریکی:
وقتی از من می خواهند که از پاریس تعریف کنم ناخودآگاه دستم می رود سمت یک کارتُن ته بلیت سینما که از سنگینی اش ناله ام در می آید.

 من به کیف اعلام وفاداری می کنم
/ جیب بُرو جیب بُریانی/ دختره داشت جلوِ چشمم می مرد/

آدم باهوش
:گفت "از خر که بدتر نیستی."
حرفی برای گفتن ندارم. مغز من از استدلال متنفر است. همیشه هم بوده.

 نمایش آخر شب


هرچه پوشیده را می خورم
: یک بسته گوشت بی رنگ پرت می کرد توی چرخ دستی و می گفت "این قدر اخ و پیف نکنین. گوشت باید خاکستری باشه. توی تبلیغات گوشت ها رو الکی قرمز می کنن. حالا می بینین که این گوشت هیچیش نیست."


:جزء معدود کتابایی بود که بلافاصله بعد از تموم شدنش دوباره از سر شروعش کردم. بخش 1خاطرات زندگی در امریکا و بخش 2 مربوط زندگی دیوید در فرانسه است. طنز کتاب آدمو به خنده می اندازه ولی تهش یه حس سرخوردگی بخاطر همذات پنداری با دیوید و مواجه شدن با ناکامی ها و مشکلاتش به آدم دست می ده و یه جاهایی هم به شرایطی که داشته غبطه می خوری. خیلی جذاب، شیرین و دوست داشتنیه و ترجمه ش هم عالیه.

گلچین کتاب:

^تازه فهمیدم که چرا تلویزیون مردم عادی را نشان نمی دهد: ما خسته کننده هستیم.

^هر روز به ما می گویند که داریم در بهترین کشور دنیا زندگی می کنیم؛ همیشه هم به عنوان یک حقیقت غیرقابل انکار بیان می شود: بچه شیرها بین بیست و سوم جولای و بیست و دوم آگوست به دنیا می آیند، ابعاد ملحفه ی کویین سایز شصت در هشتاد است و امریکا بهترین کشور دنیاست. با این باور بزرگ می شوی و وقتی یک  روز می فهمی که کشورهای دیگر هم برای خودشان شعارهای ناسیونالیستی دارند و هیچ کدام شان هم این نیست که  "ما شماره دو هستیم!" وحشت برت می دارد.


 




موضوع: خارجی،
برچسب ها: دیوید سداریس، داستان،

[ 30 فروردین 93 ] [ 22:32 ] [ raz ]

[ دید() ]