تبلیغات
کـتـابـ ـهـا - دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد| آنا گاوالدا

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد| آنا گاوالدا

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

نشر قطره
198صفحه


مجموعه12 داستان کوتاه.

در حال و هوای سن ژرمن: زنی که بخاطر خودپسندی و غرورش نمی تونه زندگی راحتی داشته باشه و با مردها رابطه برقرار کنه.

سقط جنین: بچه ی زن سقط می شه ولی زن بخاطر مراسم عروسی که دارند حرفی نمی زنه و ظاهر خودشو حفظ می کنه.

این مرد و زن: در مورد یه زن و شوهره که هر دو از زندگی شون راضی به نظر نمیان.

اٌپل تاچ: دختری که به دنبال عشقه ولی بخاطر خصوصیتهای اخلاقی که داره نمی تونه بهش برسه.

آمبر: یه مرد خواننده 38ساله که زندگی درستی نداشته و دختر عکاسی که بهش علاقه داره.

مرخصی: سرباز ارتشی که همیشه برادرشو بهتر از خودش می دونسته و خودشو یه موجود بی ارزش می دونه و برای جشن تولدش مرخصی گرفته و داره به خونه برمی گرده و چیزی که انتظارشو نداره می بینه. اسم کتاب هم از یه جمله تو همین داستان گرفته شده.

حقیقت روز: مردی که مسئول فروش فراورده های گوشتیه و بخاطر اشتباهی که در رانندگی می کنه چندین نفر کشته می شن و مرد با عذاب وجدان زندگی می کنه.

نخ بخیه: زن دامپزشکی که در روستا مشغوله ولی کسی بخاطر زن بودن بهش بهایی نمی ده و آزارش می دن.

پسر کوچولو: پسری که خانواده خیلی مثبت بارش اورده ولی پسر عوض می شه. با دوستش به یه مهمونی میرن، مهمونی مطالق میلشون پیش نمی ره و یه اتفاق غیرمنتظره هم براشون می افته.

سال ها: دو تا عاشق که از هم جدا شده ان هر دو ازدواج کردن و حالا بعد از 12 سال میخوان همدیگه رو ببینن.

تیک تاک: مردی که می خواد با یکی از همکاراش قرار بذاره.

سرانجام: نویسنده کتابشو نوشته و خودشو به بهترین وجه برای قرار ملاقات با ناشر آماده می کنه اما ناشر چاپ کتابو قبول نمی کنه و زن قید کتابشو می زنه.

:اگه 3داستان آمبر، حقیقت روز و نخ بخیه نبود می گفتم یه کتاب متوسطه ولی این 3تا داستان سطح کتابو خیلی بالا برده. بقیه ی داستانا خیلی معمولی بودن و تکراری. کتابی نیست که از خوندنش پشیمون باشم ولی چیزی هم نبود که به خوندن کارای دیگه ی نویسنده ش ترغیبم کنه.


گلچین کتاب:

^ابتذال روح چیزی نگفتنی است.
 
^جایی که در آن هستیم اهمیتی ندارد، مهم این است در چه حالت روحی قرار داریم.

^آدمی هیچ گاه نمی تواند هیچ چیز را پیش بینی کند، مثلا چه طور برخی چیزها پیش می آیند یا این که چرا برخی اتفاقات بسیار ساده ناگهان تا مرزهای دیوانگی پیش می رود.

^دلم مانند یک زنبیل بزرگ، خالی است؛ زنبیل بی اندازه جادار است، می توان بازاری درونش جا داد، با این همه درونش خالیٍ خالی است.






موضوع: خارجی،
برچسب ها: آنا گاوالدا، داستان،

[ 29 مهر 92 ] [ 00:15 ] [ raz ]

[ دید() ]