برف و سمفونی ابری| پیمان اسماعیلی

برف و سمفونی

نشر چشمه
95صفحه


مجموعه 7 داستان کوتاه: میان حفره های خالی/ مرض حیوان/ لحظات یازدگانه ی سلیمان/ مردگان/ یک هفته خواب کامل/ یک تکه شازده در تاریکی/ گرای پنجاه و پنج

: خلاصه داستانا رو هم از ترس لوث شدن و هم از ترس اینکه در حق کتاب اجحاف بشه ننوشتم. اگه بخوام تو یه کلمه کتابو توصیف کنم می گم جسورانه است. ایده هایی که هرکسی جرئت پرداختن بهشون رو نداره با فضاسازی خاص که باعث جذابیت داستانا می شه. یه مجموعه داستان متفاوت لااقل بین داستانهای ایرانی.
پر از حس سرما، ترس، بُهت، شک، دلهره، نفرت. تلخه ولی تلخیش نه باعث بغض می شه نه گریه. شوکه کننده س و تاثیر گذار.

گلچین کتاب:

^آن ها که مرزی ندارند مثل ما. توی دلِ هم اند.

^-بگو رگم را بزنند، خلاصم کنند.
-نمی شود. مرسوم نیست اینجا رگ بزنند.
-پس چه غلطی می کنند؟
-فقط بستگان نزدیک را می فرستند این جا. فقط بزرگان حضرت والا.
-دارم می میرم از درد.
-اگر رگ بزنند با جنازه ی روی زمین چه کار کنند؟
-تو می بینی، مگر نه؟
-من چشم ندارم. یعنی داشتم. به هم دوختند حضرت والا. به کارم نمی آمد.

^می خواهم توی یک فانوس دریایی باشم. نور فانوس از روی صورتم بگذرد. برود یک چرخ بزند و باز از رویم رد شود. یک اتاق کوچک. یک تخت وسط اقیانوس.

^اگر کسی بخواهد خودش را از آخر دنیا نجات دهد چه باید بکند؟





موضوع: ایرانی،
برچسب ها: پیمان اسماعیلی،

[ 21 فروردین 93 ] [ 19:13 ] [ raz ]

[ دید() ]

مثل آب برای شکلات| لورا اسکوئیول

شکلات

نشر روشنگران و مطالعات زنان
235صفحه


تیتا توی آشپزخونه به دنیا اومده و همونجا هم بزرگ شده و آشپز ماهریه. تیتا عاشق پدرو می شه ولی بنا به سنت خانوادگیشون، چون دختر آخر خانواده ست باید مادامی که مادرش زنده ست از اون نگهداری کنه و از ازدواج محرومه و در عوض خواهرش با پدرو ازدواج می کنه ولی پدرو و تیتا همچنان عاشقند...

:ماما النا -مادر تیتا- تاثیر زیادی روی تمام اطرافیانش داره. در موضع قدرت که کسی جرئت سرپیچی ازش رو نداره و در صورت نافرمانی به شدت تنبیه و طرد می شه... مادری که ازش چندان احساسات مادرانه نمی بینیم.
تیتا از مادر ناراضیه و هم نمی تونه و شاید نمی خواد رضایتشو به دست بیاره. وظیفه اصلی تیتا آشپزیه و تمام احساساتشو برای چیزی که می پزه به کار می گیره؛ وقتی غذا رو با شادی می پزه کسی که از غذا می خوره شاد می شه و وقتی با غم چیزی رو می پزه؛ حاصلش باعث ناراحتی و مسمومیت می شه. می تونید تندی فلفل و عطر شکلات و طعم لذیذ غذاهارو با مایه ای که تیتا برای تهیه کردنشون می ذاره حس کنین. از پررویی و بی عرضگیه پدرو عصبانی می شین، از ظلم و خودخواهی ماما النا حرص می خورین، از فهم و خوبی جان لذت می برین، از نافرمانی دخترا از ماما النا خوشحال می شین و تیتا رو گاهی تحسین می کنین و گاهی سرزنش. یه داستان شاید تکراری با پرداخت متفاوت که احساس رضایتی که بعد از تموم شدن کتاب دارین به کاستیهای رمان می چربه. لذت بخشه :)

گلچین کتاب:

^برای گوش شنوا یک حرف بس است.

^
هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم، همانطور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم، شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را شعله ور نگه می دارد. انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درونش را شعله ور می کند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.
اگر چنین شود، روح ازجسم می گریزد و در میان تیره ترین سیاهی ها سرگردان می شود. بیهوده می کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی دفاع بجای گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس.
هیچ کس بهتر از تیتا نمی داست چقدر این حرفها درست بودند. بدبختانه باید اعتراف می کرد کبریت های وجودش نم کشیده و کپک زده. دیگر قادر نبود حتی یکی از آنها را روشن کند.
و غم انگیز ترین قسمت قضیه این بود که همیشه می دانست چه چیز آتش درونش را خاموش کرده، اما هر بار سعی کرده بود کبریتی روشن کند، با سماجت خاموشش کرده بودند.
جان، گویی افکار او را خوانده باشد، ادامه داد:
به همین دلیل باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می تواند شعله ورترین آتشها را خاموش سازد. بعدش هم معلوم است چه می شود. با فاصله گرفتن از این جور آدمها، آسانتر می توانیم آتش درونمان را از فرومردن حفاظت کنیم. یکی از دستهای تیتا را در دست گرفته بود. به سادگی افزود: راههای زیادی برای خشک کردن یک قوطی کبریت نم کشیده وجود داد، اما باید اول ایمان بیاوریم که راه علاجی هست.
تیتا حس کرد قطرات اشک بر پهنای صورتش جاری می شود.. جان به آرامی با دستمال آنها را پاک کرد.
فقط باید مواظب باشی کبریت ها را یکی یکی روشن کنی. اگر یک احساس قدرتمند همه را به یکباره شعله ور سازد، نوری چنان خیره کننده تولید می کند که چه بسا روشنایی اش در ماورای دید طبیعی ما قرار گیرد. آن وقت دالانی نوانی در برابر چشمانمان پدیدار می شود، گذرگاهی را که از لحظه ی تولد به فراموشی سپرده بودیم نشانمان می دهد و به سرمنزل مقصود نزد ملکوت اعلی می خواند. روح آدمی همیشه در آرزوی بازگشت به سر منزل خویش است. ترک کالبد خاکی...

^با خودش فکر میکرد چه قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقتها هیچ چیز به نظرش محال نمی رسید. بزرگ که می شوی می فهمی چیزهای زیادی هست که نمی توانی امید دسترسی به آنها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست. اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستند؟ ای کاش هرگز بزرگ نمی شد.




موضوع: خارجی،
برچسب ها: لورا اسکوئیول،

[ 17 فروردین 93 ] [ 12:02 ] [ raz ]

[ دید() ]

دیوانگی در بروکلین| پل استر

دیوانگی

نشر افق
357صفحه



ناتان یه مرد 60 ساله ست که سرطان داره حالا دنبال جایی هست که بتونه اونجا در آرامش بمیره، به بروکلین می ره و به طور اتفاقی خواهرزاده ی گمشده ش تام رو می بینه و به جز تام شخصیتای دیگه ای با داستانای خودشون وارد ماجرا می شن.

: از آه و ناله در مورد سرطان تو این رمان چندان خبری نیست؛ سرطان ناتان شاید حادثه ی محرک داستان باشه ولی اصل داستان نیست. قراره با مجموعه ای از آرزوها، شکست ها، تجربه ها و احساسات آدمهای مختلفی رو به رو بشین که هر کدوم جذاب و قابل تامل اند. یه جاهایی نویسنده تند رفته ولی خیلی توی ذوق نمی زنه. با وجود ترجمه ی نه چندان جالب، نثر روونی داره و زمین گذاشتنش راحت نیست. خیلی خوشم اومد.

پ ن: نمی دونم تا چه حد سانسور شده ولی واقعا به متن کتاب لطمه زده شده و کاملا حس می شه.


گلچین کتاب:

^خوشبختی بی زحمت به دست نمی آید.

^مردی پوشیده در هاله ی اسرار، همیشه در روابطش با دیگران دارای امتیاز است.

^من همیشه آدم های کلاهبردار را جالب می یابم. البته نمی شود به دوستی شان اعتماد کرد، اما به این فکر کن که زندگی بدون آن ها چه قدر خسته کننده می شد.

^آدم باید مرده باشد تا از صحبت درباره ی چیزهای عجیب و نامعقول لذت نبرد.

^دنیای پیرامون ما چه به سرعت تغییر می کند؛ با چه سرعت یک مشکل جایگزین مشکل دیگری می شود، به طوری که لحظه ای بیش تر فرصت نداریم بابت پیروزی ها به خود تبریک بگوییم.





موضوع: خارجی،

[ 11 فروردین 93 ] [ 20:10 ] [ raz ]

[ دید() ]

تارک دنیا مورد نیاز است| میک جکسون

تارک دنیا

نشر چشمه
158صفحه


مجموعه 10 داستان:


خواهران پی یرس: دو تا دختر تنها که از اجتماع دورن ، زندگی نسبتا خشنی دارن و اهل ملایمت نیستن؛ نیازی که از لحاظ احساسی به همدم دارند، باعث می شه دست به کار عجیبی بزنن.

پسری که خواب رفت: پسر بچه ای که به خواب طولانی مدتی می ره و بعد از سالها از خواب بیدار می شه؛ با جسم و جثه ی یک مرد و یه ذهن کودکانه.

قایقی در سرداب: مردی که بازمانده ی جنگه و بعد از جنگ هم شاغل بوده؛ حالا بازنشسته شده و دنبال یه سرگرمیه.

جراح پروانه ها: پسربچه ای که علاقه به گشتن توی حراجی ها داره؛ توی یه سمساری جعبه ابزار جراحی پروانه ها رو پیدا می کنه و فکری به ذهنش می رسه.

تارک دنیا مورد نیاز است: زن و شوهر جوون و پولداری که دنبال کسی می گردن تا توی غاری که داخل باغشونه زندگی کنه؛ یه تارک دنیا.

ربودن موجودات فضایی:
شایعه اومدن موجودات فضایی بین بچه های یه مدرسه پخش می شه و بچه ها به قضیه انقدر شاخ و برگ می دن که کار به شهرداری می کشه.

دختری که استخوان جمع می کرد: دختر محض کنجکاوی شروع به کندن زمین می کنه و از اون به بعد شروع به جمع کردن استخوان می کنه ولی نه بخاطر سرگرمی.

بی هیچ ردپایی: پسربچه بعد از دعوایی که با مادرش داشته خونه رو ترک می کنه و به جنگل پناه می بره.

گذر از رودخانه: خانواده ی وودراف سالهاست که در کار کفن و دفن هستن ولی این بار قضیه ی تحویل تابوت به سادگی همیشه نیست.

دزد دکمه: تلما دنبال پس گرفتن دکمه اش از یه اسب سرکشه که فقط به دنبال آزار دادنِ مردمه.


:ایده ی داستانا بکر و جالبه. توی رده بندی چشمه جزء داستانای طنزه ولی تلخیشون به اندازه ایه که انتظار خنده نداشته باشین. ایده ها انقدر خوبه که هر داستان پتانسیل اینو داره که خیلی طولانی تر باشه ولی شاید همین کوتاهیشون جذابشون کرده. پایان هر داستان نویسنده عقیده ش رو به وضوح تحمیل نکرده و این یه جورایی آزادت می ذاره که تو فکر بری و خودت نتیجه گیری کنی. فقط با ترجمه زیاد راحت نبودم : |

گلچین کتاب:

^برای بعضی ها بازنشسته شدن کمی دلهره آور است. این افراد یک دفعه متوجه می شوند که وقتِ آزاد زیادی دارند. بعضی ها هم زیاد می خوابند تا بی خوابی های گذشته شان را جبران کنند. بعضی ها مطالعه می کنند. بعضی ها هم تمام روز تلویزیون تماشا می کنند. اما ترک عادت های این همه سال کار سختی است. بازنشسته ها بدون این که ساعت را کوک کنند، صبح ها بیدار می شوند. دل شان برای برنامه ی روزانه شان تنگ می شود و گاهی، روز مثل فضایی خالی و سرد مقابل چشم های شان کش می آید.

^تصادف یکی از شیوه های دنیا برای جلب توجه ماست تا هرازگاهی از جای گرم و نرم مان بلند شویم و نگاهی به دوروبرمان بیندازیم. بعضی از تصادف ها آنقدر کوچک هستند که ارزش ابرو بالا انداختن هم ندارند. بعضی از آن ها هم آن قدر مهم هستند که اگر به آن ها توجه کنیم، مسیر زندگی مان تغییر می کند.

^به ندرت در زندگی آدم ها لحظه هایی پیش می آید که کاملاً از چیزی مطمئن باشند: زمانی که واقعیت ها مقابل چشمان تان چنان حقیقتی استوار و غیرقابل تغییر ایستاده باشند.

^وقتی نعش کشی را با تابوتی در آن می بینید، رسم این است که کلاه تان را بردارید و با ادب بایستید تا رد شود. اگر کلاه به سر ندارید، باید سرتان را خم کنید. این کار "احترام گذاشتن به مردگان" تلقی می شود، اما واقعیت این است که چیزی که به آن احترام می گذارید، در واقع خود مرگ است.







موضوع: خارجی،
برچسب ها: میک جکسون،

[ 2 فروردین 93 ] [ 12:18 ] [ raz ]

[ دید() ]

مادر بزرگت رو از اینجا ببر! | دیوید سداریس

مادربزرگت رو

نشر چشمه
150صفحه


مجموعه11داستان: طاعون تیک/ گوشت کنسروی/ مادربزرگت رو از اینجا ببر/ غول یک چشم/ یک کارآگاه واقعی/ دیکس هیل/ حشره ی درام/ دینا/ سیاره ی میمون ها/ چهارضلعی ناقص/ شبِ مُردگان زنده

: ارتباط برقرار کردن با داستانا خیلی راحته. شخصیتا با اینکه گاهی عجیب به نظر میان ولی خیلی آشنان و غریبه نیستن؛ خصوصیتها، روابط و کنشهای مشترک بین اکثر مادرها، پدرها و بچه ها. گاهی از کارهایی که دیوید می کنه وحشت زده می شی ولی بعد از چند لحظه باهاش کنار میای و بهش حق می دی، گاهی هم یادت میاد خودت هم همچین کاری یا مشابهش رو انجام دادی :) طنز داستانا باعث قهقهه نمی شه  ولی لبخند چرا. ترجمه خوب و روونی هم داره. سرگرم کننده س و جالب.


گلچین کتاب:

^گوش کردن به لیست چهل تایی آهنگ های محبوب از رادیو باعث شده بود نظری احمقانه و کلیشه ای نسبت به عشق پیدا کنم. خودم هرگز حسش را تجربه نکرده بودم ولی می دانستم معنایش این است که هرگز مجبور نیستی بگویی متاسفی. چیز باشکوهی بود. عشق هم گل سرخ بود و هم چکش. هم کور بود و هم بینا و باعث می شد دنیا به کارش ادامه دهد.

^بهای شهرت، از دست دادن حریم خصوصی است.

^بازیگری با قیافه گرفتن و ادا درآوردن فرق دارد. وقتی با ظرافت انجام شود شباهت بیش از اندازه ای با دروغگویی دارد.

^شادی حقیقی جایی است که اصلا انتظارش را نداریم. شاید به شکل یک نسیم خودش را آشکار کند، شاید هم به شکل یک مشت بادام زمینی، ولی وقتی سر برسد آن را با خِرد عامیانه ی خودمان درک خواهیم کرد.

^سفر برای این است که ذهن آدم باز شود.

^آدم ها به آن اندازه ای که مهربان هستند احمق نیستند.






موضوع: خارجی،
برچسب ها: دیوید سداریس،

[ 21 اسفند 92 ] [ 18:41 ] [ raz ]

[ دید() ]

پستچی همیشه دو بار زنگ میزند| جیمز کین

post

انتشارات کانون دنیا و هنر
92صفحه


فرانک آواره ایه که برای خوردن غذا وارد کافه ای می شه و درخواست نیک _صاحب کافه_ رو برای کار کردن در کافه رو _نه برای در اومدن از آوارگی بلکه بخاطر دیدن زیباییِ زنِ کافه چی_ با رغبت قبول می کنه. رفته رفته کورا_زن کافه چی_ هم به فرانک علاقه پیدا می کنه ولی وجود نیک مانعی سر راه بهم رسیدنشونه و سعی می کنن که نیکو از سر راه بردارن...

:با گذشته ای که از کورا به تصویر کشیده شده و با شخصیتی که فرانک داره ازشون انتظار وفاداری به نیک رو نداشتم. موضوع داستان ساده است ولی چیزی که پیچیده ش می کنه حقه بازی های شخصیتاییه که هر کدوم به فکر منافع خودشونن هستن و این هربار باعث یه اتفاق غیرمنتظره می شه.
شخصیت پردازی عالی، هوشمندانه، با کشش زیاد و بدون زیاده گویی.


گلچین کتاب:


^عشقی که با ترس و هراس آمیخته باشد، عشق نیست بلکه نفرت است.





موضوع: خارجی،
برچسب ها: جیمز کین،

[ 2 اسفند 92 ] [ 12:53 ] [ raz ]

[ دید() ]

زندگی جنگ و دیگر هیچ| اوریانا فالاچی

war

نشر امیرکبیر
534صفحه


درباره جنگ ویتنام و بخش کمی هم در مورد قتل عام مکزیک در سال1968. اوریانا این کتابو در جواب خواهرش که که پرسیده: "زندگی یعنی چه؟" نوشته.

: وقت گیر بود و یکمم کسل کننده. مطمئناً ارزش خوندنو داره ولی کتابی نیست که بخوام بازخوانیش کنم.کتاب پُریه اما من انتظار بیشتری داشتم.


گلچین کتاب:

^از هنگامی که به دنیا آمدم گوشم را با کلمه ی پرچم و وطن پر کرده اند و همیشه به من آموخته اند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن به خاطر دزدی یک گناه بزرگ است در حالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار!

^به نظر من صحیح نیست که همیشه جوانها قربانی شوند. من اعتقاد دارم که شهادت نباید هرگز از احساسات و هیجانات تند جوانی سرچشمه بگیرد و شهادت باید در نهایت آرامش وجدان صورت بگیرد و بنابراین باید به وسیله ی افراد مسن تر که معنای زندگی را بهتر فهمیده اند به مرحله ی اجرا درآید.

^خوب مردن بهتر از بد زندگی کردن است. بد زندگی کردن سخت ترین فداکاری ممکن است.

^ -باید با بدبختی جنگید.
   -این به میزان بدبختی بستگی دارد، اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد، دیگر میلی به جنگیدن با آن نداری، فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده آن را فراموش کنی، راستی این جمله ی وحشتناک از کیست؟ "گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد که خودش را هم از دست بدهد.".








موضوع: خارجی،
برچسب ها: اوریانا فالاچی،

[ 27 بهمن 92 ] [ 20:23 ] [ raz ]

[ دید() ]

توپ| غلامحسین ساعدی

toop

انتشارات نیل
190صفحه


قزاقها برای جلوگیری از قدرت گرفتن مشروطه، قصد از بین بردن ایلهای حامی مشروطه رو دارن و  توپ بزرگی دارند که مردمو به وحشت انداخته. از طرفی ایلیاتی ها هم با هم اختلاف و دشمنی دارند. ملاهاشم که در هر ایلی صدها گوسفند داره با شنیدن خبر حمله دچار ترس می شه و سعی می کنه به هر روشی شده گوسفنداشو حفظ کنه.

:شخصیت پردازی خیلی خوب، توصیفات خوب و به جا، فضا سازی عالی و کشش زیاد. واقعا عالی بود.

گلچین کتاب:

^کمالان می دونه هرچی آدم زیادتر داشته باشه غصه شم زیادتره، فکرو خیالشم زیادتره، کمالان می گه، اگر قراره بلائی سر همه بیاد، بذار سر تو هم بیاد، کمالان می گه غصه ی بی خودی نخور، حرص و جوش بی خودی نزن.




موضوع: ایرانی،
برچسب ها: غلامحسین ساعدی،

[ 20 بهمن 92 ] [ 19:28 ] [ raz ]

[ دید() ]

بازی در شب| جواد ذوالفقاری

بازی در شب

224صفحه
نشر موسسه فرهنگی هنری هنر نوروز


یاور و سالار دو پسر نوجوون که نه خانواده و نه جامعه بهشون روی خوش نشون ندادن... یاور بلند پرواز که امید داره با مطالعه و تلاش به رویاهاش برسه و سالار بی سواد که زندگیش رو از راه دزدی می گذرونه و حامیه یاور می شه... داستان زندگی یاور و سالار و راویت کننده ی داستانشون...

:موضوع و نثر داستان شاید برای همه جذاب نباشه ولی کتاب از نظر حسی فوق العاده ست و خوندنش حال و هوای آدمو عوض می کنه.

گلچین کتاب:

^ساختن خانه با تکه های رنگی چوب در کودکی برایم لذتی غریب داشت. کنارِ ساحل که با شن خانه می ساختم. گذاشتن میز و صندلی ها کنار هم و ملافه ای روی آن که سقفِ خانه باشد و با لذت زیر آن بازی کردن. شب ها هم با رویای کشیدن نقاشی یک خانه به خواب رفتن... حال هم که جدول حل می کنم، کلماتی را که می دانم و می نویسم، کامل که شد، می پندارم خانه ای ساخته ام. خانه ای...
خانه.
خانه؟





موضوع: ایرانی،
برچسب ها: جواد ذوالفقاری،

[ 3 بهمن 92 ] [ 13:44 ] [ raz ]

[ دید() ]

پس از تاریکی| هاروکی موراکامی

پس از تاریکی

نشر کتابسرای نیک
195 صفحه



داستان از یک شب تا صبح در توکیو اتفاق می افته. زندگی دو خواهر (ماری و اری) رو به تصویر می کشه که هم از نظر شخصیتی و هم از نظر ظاهری با هم کاملا متفاوتن. اری مدت طولانیه که بخواب رفته و ماری شبو توی کافه ها و خیابان به صبح می رسونه و پای شخصیتای دیگه ای هم به داستان باز می شه.

:تنها ایرادی که می تونم رو این کتاب بذارم توصیفای نسبتاً زیادش بود. بخش زیادی از قسمتهای مربوط به ماری مکالمه س و مکالمه ها هم مکالمه های حساب شده و خوبیه و یه فضای واقع بینانه داره. قسمتهای اری کمتر مکالمه و بیشتر توصیفه و یه نگاه نمادی داره. کتاب خوبیه و دوستش داشتم.


گلچین کتاب:


^گاهی حس می کنم انگار سایه ام دنبال من است. ولی این چیزی است که هرگز نمی توانم از دستش در بروم. هیچ کس نمی تواند سایه اش را بیندازد دور.

^"بگو ببینم، ماری- تو به تناسخ اعتقاد داری؟"

ماری سر بالا می اندازد. "نه، گمان نمی کنم."

"پس عقیده نداری که زندگی بعدی در پیش است؟"

"چندان فکرش را نکرده ام، اما به نظرم می رسد دلیلی وجود ندارد که به زندگی دیگری بعد از این یکی عقیده داشته باشم."

"پس وقتی مُردی دیگر هیچی نیست؟"

"قاعدتاً"

"خب، به گمان من چیزی مثل تناسخ وجود دارد. شاید بهتر است بگویم می ترسم که نباشد. هیچ و پوچ را نمی فهمم. نه می فهمم و نه می توانم تصورش کنم."

"هیچی یعنی اینکه مطلقاً چیزی وجود ندارد، پس شاید لازم نباشد آن را بفهمیم یا تصور کنیم."

"آره، اما اگر هیچی این جور نباشد چه می شود؟ اگر چیزی باشد که لازم شود آن را بفهمی یا تصور کنی، چی؟ منظورم این است که نمی دانی مردن چه جوری است، ماری. شاید آدم باید راست راستی بمیرد تا از آن سردرآورد."

ماری می گوید: "خب، آره..."

کوروگی می گوید: "هروقت این جور فکرها به سرم می زند، خیلی ترس برم می دارد. نفسم سنگینی می کند و دلم می خواهد سراپا در کنجی کز کنم. خیلی راحت تر است که به تناسخ اعتقاد داشته باشی. شاید دوباره به صورت موجود ناجوری به دنیا بیایی، اما حداقل می توانی تصور کنی چه جوری می شوی -مثلاً اسب، یا یک حلزون. اگر هم یک چیز ناجور باشد، شاید دفعه ی بعد خوش شانس تر باشی."

"او...هو...ن... با این حال به نظرم طبیعی تر است فکر کنم وقتی مُردی دیگر هیچی نیست."


^این جور نیست که زندگی مان فقط به تاریکی و روشنایی تقسیم شده باشد. یک منطقه ی میانی سایه دار هم هست. کار عقل سالم تشخیص و فهم این سایه هاست. کسب عقل سالم هم قدری زمان و جد و جهد می طلبد.







موضوع: خارجی،
برچسب ها: هاروکی موراکامی،

[ 23 دی 92 ] [ 20:29 ] [ raz ]

[ دید() ]