اومون را| ویکتور پلوین

اومون را

نشر زاوش
164صفحه


اومون را پسریه که از بچگی عاشق فضا است و رویاش سفر به ماه و فضانورد شدنه... رویاشو دنبال می کنه و همراه دوستش میتیوک به مدرسه فضانوردی می رن ولی اونجا با چیزایی رو به رو می شن که انتظارشو نداشتن و رویاشون در حال تبدیل شدن به کابوسه...

:یه کتاب پست مدرن که ژانر مشخصی هم نداره و اطلاعاتی که بهت می ده با تصوری که از روسیه و صنعت فضانوردی اش داری کاملا متضاده؛ نمی دونی باید به نویسنده اعتماد کنی یا به پیشینه ای که خودت داشتی... بعضی جاها به وجدت میاره و گاهی دچار دلهره ات می کنه... کتاب، کتاب خوبیه ولی از ترجمه ش اصلا راضی نبودم.

گلچین کتاب:

^از کجا می دانستم بهترین چیزها در زندگی آن هایی هستند که تنها گوشه چشمی به آن ها می اندازی؟

^گفتم: "من برای قهرمان بودن اصلا آمادگی ندارم باملاگ ایوانویچ."
"پسره ی احمق، اومی. بفهم عزیز دلم، جوهر عمل قهرمانانه همینه، این که قهرمان همیشه کسیه که آمادگیش رو نداره. چون قهرمانی گری چیزیه که امکان نداره بشه براش آمادگی پیدا کرد. البته که می تونی یاد بگیری چه جوری بدوی طرف سوراخ آتش سنگر و خودت رو پرت کنی روش، تمام این جور چیزها رو آموزش می دیم، ولی روح عمل قهرمانی یادگرفتنی نیست، فقط باید انجامش بدی. و هر چه قدر هم قبل از کار قهرمانی تمایلت به زنده موندن بیشتر باشه برای نفس عمل بهتره."

^ کلمه ی "مرگ" درست مثل یادداشتی که برای یادآوری به دیوار می چسبانند همیشه در زندگی ام حضور داشت، می دانستم بالاخره وقتش می رسد ولی انگار نمی خواستم قبول کنم؛ حاضر نبودم نگاهی به یادداشت بیندازم.


--------------
*ها کردن پیمان هوشمند زاده رو دوست نداشتم.

*دو داستان اول گور و گهواره ساعدی بد بود ولی از داستان سوم خیلی خوشم اومد.






موضوع: خارجی،
برچسب ها: ویکتور پلوین، رمان،

[ 24 تیر 93 ] [ 21:29 ] [ raz ]

[ دید() ]

کشتن موش در یکشمبه| امریک پرسبرگر



نشر چشمه
213صفحه


کتاب شامل 8 فصله و 4 راوی : پابلو پسر یک مبارز/ مانوئل شورشی/ وینیولاس پلیس/ کشیش فرانسیسکو؛ که زندگی اشون یا از قبل به هم مرتبط بوده یا به هم پیوند می خوره... مانوئل مبارزی سیاسی که در  فرانسه در تبعیده و با شنیدن خبر بیماری مادرش می خواد به اسپانیا برگرده و وینیولاس تمام انرژیش رو سر دستگیری مانوئل گذاشته؛ پابلو بواسطه ی پدر مرحومش با مانوئل آشنا می شه و کشیش به صورت اتفاقی درگیر ماجرای مانوئل و وینیولاس می شه...

توضیح پشت کتاب:

پایبندی ما به قانون، گاهی اوقات با تحسین ما از کسانی که با موفقیت قوانین را می شکنند، نرم می شود. متمردین، سارقان، زندانیان فراری ـ مگر از فاصله ای دور و ایمن روی کاغذ یعنی در یک رمان، نمی توان خود را طرف دار آن ها دانست. در این داستان، قضاوت ما به آسانی می تواند به حال تعلیق درآید. مسائل مذهب، وجدان، عشق، تعهد و حتی عدالت به همراه تمام آن چیزهایی که قانون به حسابشان نمی آورد ـ تمامی این ها در زبان داستانی نهفته است که کمدی و تراژدی را در هم می تند و آن را در ارتفاعات پایرنس به اوج خود می رساند. حق با چه کسی بود؟ این سؤالی است که شاید هیچ گاه قادر به پاسخ دادن به آن نباشیم. تنها از یک چیز مطمئن ایم: و آن اینکه این رمانی است به شدت بدعت آمیز با عناصر هیجان انگیز عاشقانه و سارقانه در کوهستان و کمدی یی که مقامات را به ریشخند میگیرد و به کار خود ادامه می دهد، با اشاره ای به خطاهای دیرینه و تخاصمات سیاسی اخیر.

:بهترین توضیح برای کتاب همینیه که پشت جلد نوشته شده. شخصیت پردازی عالی ، توصیفات به جا. شخصیتا خیلی خوب به چالش کشده شدن و طنز زیرکانه ای داره. برای من جزو کتابای خاص و دوست داشتنیه که ارزش چندبار خوندنو داره. فیلم این کتاب به اسم اسب کهر را بنگر هم سال 1964ساخته شده.

گلچین کتاب:

^همیشه فکر می کردم مرزا تا بالاترین نقطه های کوه ادامه پیدا می کنه، اما عمو لویز گفت که این یه حرف احمقانه است. مرز میون کشورها فقط به دلخواه سرمایه دارها بستگی داره.

^موفقیت بعد از یه مشت شکست پی در پی مزه ی دیگه ای داره. اصلاً هر چی سخت تر پیروز بشی، بیشتر به دلت می چسبه.

^ -داری دعا می خونی کشیش؟
-بله.
-پس چرا کمکت نمی کنه؟
گفتم که خداوند همیشه این کار رو می کنه، این ماییم که در لحظه بهش آگاهی نداریم ولی بعداً متوجه مقصودش می شیم.


---------------------------
*کتاب صوتی سرزمین کورها رو گوش دادم با وجود حجم کمش حرف زیاد برای گفتن داشت. فک کنم مردم ما خیلی خوب بفهمنش : |

*مجموعه داستان دندیل از ساعدی رو خوندم؛ معمولی بود.





موضوع: خارجی،
برچسب ها: امریک پرسبرگر، رمان،

[ 21 خرداد 93 ] [ 19:29 ] [ raz ]

[ دید() ]

در قند هندوانه| ریچارد براتیگان

در قند هندوانه

نشر چشمه
184صفحه


داستان یه کومون که اسم خاصی برای خودش نداره و در جایی که زندگی می کنه همه چیز از قند هندوانه و درخت کاج ساخته می شه. راوی در حال نوشتن کتابیه که چهارمین کتاب در 171سال گذشته محسوب می شه. روزها و خورشید و هندوانه ها هر روز به یک رنگن. دسته ای از آدما در iDEATH سر می کنن و دسته ای دیگه اونجا رو ترک کردن و به کارگاه فراموش شده رفته ان.

:اول فکر می کردم هیچی ازش نفهمیدم بعد رفتم سراغ صید قزل آلا در آمریکاش و به این کتاب راضی شدم. ترجیح می دم در حال حاضر از براتیگان چیزی نخونم؛ دنیای این دو تا کتابش به قدر کافی گیج و مبهوتم کرده :) تنها کسی که تو این کتاب تونستم درکش کنم مارگریت بود...

گلچین کتاب:

^این جا رسم است که بعد از مراسم تدفین در پرورشگاه ماهی قزل آلا مراسم رقص برپا کنند. همه می آیند و یک دسته نوازنده ی خوب در آن جا هست و رقص و پایکوبی برپا می شود. همه مان والس دوست داریم.

^"هشت ضرب در هشت چند می شه؟"
گفت "پنجاه و شش."
... بالاخره ببرها از سوالهایم خسته شدند و گفتند که از آن جا بروم.
گفتم "باشه من می رم بیرون."
... هردوشان برگشتند تا پدر و مادرم را بخورند. من هم رفتم بیرون و کنار رودخانه نشستم. گفتم "من یتیمم."
... یکی از ببرها گفت"روز خوبیه"
ببر دیگری گفت" آره. قشنگه."
"خیلی متاسفیم که مجبور شدیم پدر و مادرت رو بکشیم و بخوریم. سعی کن بفهمی. ما ببرها بد نیستیم. این فقط کاری یه که مجبوریم انجام بدیم."
گفتم" باشه. به خاطر درس حساب هم متشکرم که کمکم کردید."
"اصلاً حرفش رو هم نزن."
... بیست سالِ پیش بود، اما انگار همین دیروز بود: هشت ضرب در هشت می شود چند؟






موضوع: خارجی،
برچسب ها: ریچار براتیگان، رمان،

[ 12 خرداد 93 ] [ 20:06 ] [ raz ]

[ دید() ]

برادران سیسترز| پاتریک دوویت

سیسترز

نشر به نگار
279صفحه


ایلای و چارلی سیسترز از طرف ناخدا دستور دارند تا فردی به اسم هرمن کرمیت وارم رو بکشند. از شهر خودشون ارگون به طرف محل اقامت وارم سفر می کنن. به نظرم کل کتابو بشه تو این جمله ازش خلاصه کرد "فکر کردم دنیا چه جور جایی می شد اگر پول طوقی نبود بر گردن و روح مان."

: جوینده های طلا، شاخ و شونه کشی، کشت و کشتار، سرخپوستها، دزدی، اسب سواری و همه ی عناصر وسترنو تو این کتاب می بینید و البته خبری از کلانتر یا کسی که بخواد عدالتی برپا کنه نیس. برای من که هیچ علاقه ای به ژانر وسترن ندارم ، به قدری دوست داشتنی بود که یه شبه تمومش کردم. کتاب حرف تازه ای نداره؛ بدبختی و وضع ناجوری که بخاطر طمع و به دست آوردن پول دچار آدم می شه بی هیچ حس رضایتی. ولی پر کشمکش بودن و پرشخصیت بودنش هم از خسته کننده بودن درش میاره و هم بهش جذابیت می ده.


گلچین کتاب:

^ "مرگ مرگه."
"اشتباه می کنی. مرگ انواع و اقسام داره." با انگشتانم شروع کردم به شمردن؛ "مرگ آنی، مرگ آروم، جوون مرگی، مرگ موقع پیری، مرگ شجاعانه، مرگ از روی بزدلی."

^ "اگه بین حرف زدن با یه احمق و سکوت حق انتخاب داشته باشم، ترجیحم دومیه."

^ "وقتی یه مزد بندازی پشت هر کاری، چیزی که قراره انجامش بدی یه جورایی مشروعیت پیدا می کنه، به نظر بقیه آبرومند می آد."

^فکر کردم شاید انسان قرار نیست هیچ وقت حقیقتاً شاد باشد. شاید اصلاً چنین چیزی در دنیا وجود ندارد.

^"تو آدم خدا ترسی هستی وارم؟"
"نه. امیدوارم تو هم نباشی."
"نمی دونم هستم یا نیستم."
"تو از جهنم می ترسی. ولی مذهب همینه، باور کن. ترس از جایی که ترجیح می دیم توش نباشیم و چیزی هم مثل خودکشی وجود نداره تا از اون جا خلاص مون کنه.
"





موضوع: خارجی،
برچسب ها: پاتریک دوویت، رمان،

[ 2 خرداد 93 ] [ 18:19 ] [ raz ]

[ دید() ]

پسر عیسا| دنیس جانسون



نشر زاوش
115 صفحه

مجموعه 11داستان:

تصادف موقع هیچ هایک/ دو مرد/ آزاد به قید وثیقه/ داندان/ کار/ اورژانس/ ازدواج چرک/ مرد دیگر/ ساعت شاد/ دستان بی لرزش در بیمارستان عمومی سیاتل/ خانه ی بِوِرلی

:راوی همه ی داستانها یک نفره  و داستانا بهم پیوسته ن. راوی اعتیاد داره و اکثر اطرافیانش هم همینطور. داستان دله دزدیا و تلاشی که برای به دست اوردن مواد می کنه، حالاتی که با مصرف قرص و مواد بهش دست می ده، مواجه شدنش با آدمهای فراموش شده و طرد شده ای مثل خودش ، بی تفاوتی و بی کفایتی آدمها و ...

هیچ وقت نمی دانستم، حتا یک لحظه هم به ذهنم نرسیده بود که شاید برای امثال ما هم جایی باشد.

:با وجود حجم کم و ترجمه ی روون، بخاطر فضای مبهم و نچندان آشناش نمی شه سریع پیش رفت. درک خود راوی و همذات پنداری باهاش برام سخت بود ولی دید راوی به اطرافیانش و اتفاقاتی که می افتاد ملموسه. اتفاقات و واکنش آدمای داستان در برابرشون غیرمنتظره س و همین جذابش می کنه. سخته از این کتاب حرف زدن ولی با تمام تلخیش نه تنها توی ذوق نمی زنه یه حس عجیب بهت می ده که باعث می شه از خوندن کتاب رضایت داشته باشی.



گلچین کتاب:

^"من هیچیم نیست" تعجب کردم که این جمله از دهانم خارج شده بود. ولی همیشه دوست داشتم به دکترها دروغ بگویم، انگار سلامتی عبارت بود از تواناییِ گول زدن دکترها.

^"تک و تنها، نابود. تا حالا شده از کنار خونه هایی بگذرین که پرده هاشون رو کشیده ن و حس کنین دارین پشت سرتون یک گاری گناه می کشین؟ تا حالا فکر کرده ین پشت اون پرده ها مردم زندگی عادی و شادی دارن؟"

^"زندگی یهو چنان بلایی سرت می آره که نمی فهمی از کجا خورده ی."








موضوع: خارجی،
برچسب ها: دنیس جانسون، داستان-رمان،

[ 31 اردیبهشت 93 ] [ 19:57 ] [ raz ]

[ دید() ]

سه گانه نیویورک| پل استر

سه گانه

نشر افق
455صفحه

مجموعه 3 رمان:

شهر شیشه ای: کوئین نویسنده ی داستانای پلیسیه ؛ کارآگاه داستانهای کوئین فردی به نام ماکس ورکه که شخصیتی متفاوت با کوئین داره... کسی اشتباهی به تلفن کوئین زنگ می زنه و دنبال یک کارآگاه خصوصی به نام پل استره...کوئین با اتکا به شخصیت ورک، خودش رو به عنوان پل استر جا می زنه و بقدری درگیر ماجرای پیش روش می شه که از زندگی و خودِ قبلیش کاملا فاصله می گیره...

ارواح: آبی از طرف سفید استخدام می شه تا مردی به اسم سیاه رو زیرنظر بگیره. مدت زیادی آبی، سیاه رو زیرنظر می گیره ولی سیاه کار غیرمعمول و خاصی انجام نمی ده... آبی که انرژی و وقت زیادی رو برای این کار گذاشته از بی نتیجه بودن و کسالت آوری ش به تنگ میاد و در اصل ماجرا دچار شک می شه، تصمیم می گیره با سیاه رود در رو بشه...

اتاق در بسته: راوی داستان نامه ای از  سوفی همسر دوست قدیمی ش فنشاو دریافت می کنه. در متن نامه اومده که فنشاو بیشتر از شش ماهه که ناپدید شده. راوی به منزل فنشاو می ره و سوفی طبق در خواست فنشاو دستنوشته های اون رو به راوی که خودش نویسنده س می ده تا در صورتی که ارزش چاپ شدن داره، چاپشون کنه. از نوشته های فنشاو استقبال خوبی می شه و راوی قصد داره کتاب زندگینامه ی فنشاو رو بنویسه؛ همین درگیر فنشاو شدن و به دنبالش گشتن روال زندگی راوی را بهم میریزه...

: چیزی که این کتابو برای من با ارزش کرده شخصیت پردازیه فوق العاده شه... آدما از خودی که هستن فاصله می گیرن و دوباره به خودشون برمی گردن با دید و فکر متفاوت از قبل... با یه نویسنده ی خیلی باهوش طرفی که نمیذاره ازش جلو بزنی... ترس، دلهره، شکست و تردید شخصیتارو کاملا می شه حس کرد. بی نظیره این کتاب. حیف که اینقدر ترجمه ش بد و آزاردهنده س.


پ ن: و همچنان سانسور :|


گلچین کتاب:

^پدرم از خدا حرف می زد، می خواست بداند آیا خدا زبانی دارد. معنی اش را از من نپرسید. پدر فکر می کرد اگر بچه کسی را نبیند به این زبان حرف می زند. اما چه بچه ای را پیدا کرد؟ آها. حالا متوجه می شوید. لازم نبود بچه بخرد. البته، پیتر چند کلمه از زبان آدمیزاد می دانست. نمی شد کاریش کرد. اما پدر فکر کرد که شاید پیتر آن ها را فراموش کند. بعد از مدتی. بخاطر همین آن همه بوم بوم بوم بود. هر بار که پیتر یک کلمه می گفت، پدرش او را می زد. بالاخره پیتر یاد گرفت هیچ چیز نگوید. یا یا یا. متشکرم.

^دروغ را هرگز نمی شود پس گرفت. حتی حقیقت هم کافی نیست.

^نوشتن کاری است در تنهایی. نوشتن بر زندگی آدم مسلط می شود. به یک معنی نویسنده برای خودش زندگی ندارد. حتی وقتی در جایی حضور دارد، واقعاً حضور ندارد.

^کسی می تواند احساس دیگری را چنان درک کند که دیگر احساس خودش برایش مهم نباشد.

^آدم در زندگی به مرحله ی خاصی می رسد که بعد از آن تغییر بسیار مشکل است.





موضوع: خارجی،
برچسب ها: پل استر، رمان،

[ 25 اردیبهشت 93 ] [ 11:41 ] [ raz ]

[ دید() ]

آئورا| کارلوس فوئنتس

آئورا

نشر نی
94صفحه


فلیپه مونترو تاریخدانیه که با دیدن آگهی استخدام وارد خونه ای می شه که هم قراره محل کارش باشه هم محل زندگیش. فلیپه قراره خاطرات و دستنوشته های شوهر پیرزن رو آماده ی چاپ کنه. فلیپه بخاطر کسالت آور بودن کار و محیط خونه مردده که شغلو بپذیره ولی با دیدن دختر جوان _آئورا_ توی خونه کارو قبول می کنه.

:خود داستان 49صفحه س و 29صفحه هم درباره اینه که نویسنده چطور کتابو نوشته که هردو بخشش خوندنیه. از همون شروع داستان با یه فضای مرموز و مبهم رو به رو می شی و بازی دیالوگا و توصیفا نشون می ده که قرار نیس با یه داستان عشقی ساده بین فلیپه و آئورا مواجه بشی. راوی داستان فلیپه س و انقدر وارد دنیاش می شی که بیرون اومدن ازش سخته. با فلیپه متنفر می شی، عاشق می شی و  وقتی می بینی تو شاید خود فلیپه ای گیج و شوکه می شی و دلت می خواد گریه کنی. از هوش و هنر نویسنده رودست خوردم . شاهکاره.


گلچین کتاب:

^سنی هست که بعد از آن ردیابی گذشت سالیان ناممکن می شود.

^-تو باید دوباره زاده بشوی، آئورا.
-قبل از آن که دوباره زاده شوی، باید بمیری...

^-آن ها می خواهند ما تنها باشیم، آقای مونترو. چون به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر می شود.





موضوع: خارجی،
برچسب ها: کارلوس فوئنتس، رمان،

[ 11 اردیبهشت 93 ] [ 23:11 ] [ raz ]

[ دید() ]

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم| دیوید سداریس

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

نشر چشمه
233صفحه


مجموعه 26داستان کوتاه:

یک:
 بتاز کارولینا!: "حالا به من بگو اصلا استیت و کارولینا چی هستن؟"
"دانشکده؟ دانشگاه؟"
پوشه ای باز کرد و گفت: "بله، جوابت درسته. ولی غلط تلفظ می کنی. تو می گی دانثکده و دانثگاه در حالی که درستش دانشکده و دانشگاهه. تو به جای شین، سین تلفظ می کنی به جای سین، شین. فرق این دو تا صدا رو متوجه می شی؟"

 رویاهای غول آسا، عُرضه های کوتوله: وقتی به آخر هنرنمایی ام رسیدم با خودم فکر کردم که الان از این فرصت استفاده می کند تا تشویقم کند و به این خاطر که دست کمم گرفته ازم معذرت بخواهد. یک لبخند هم می زد برایم بس بود. ولی به جای تمام این ها فقط دست هایش را بالا برد، انگار بخواهد جلوِ یک ماشین را بگیرد و گفت" بس کن، دیگه تحمل این مسخره بازی رو ندارم."
مسخره بازی؟ کدام مسخره بازی؟ فکر می کردم شاهکار زده ام.

مهندسی ژنتیک:هنوز هم برای من بزرگ ترین معمای علم این است که چه طور یک مرد می تواند پدر شش بچه باشد که هیچ کدام شان محض رضای خدا حتا یکی از علایق او را به ارث نبرده باشند. سرگرمی های مادرمان برای مان جالب تر بود، از سیگار کشیدن گرفته تا چرت زدن موقع خواندن رمان های سیدنی شلدون.



ادامه مطلب


موضوع: خارجی،
برچسب ها: دیوید سداریس، داستان،

[ 30 فروردین 93 ] [ 22:32 ] [ raz ]

[ دید() ]

برف و سمفونی ابری| پیمان اسماعیلی

برف و سمفونی

نشر چشمه
95صفحه


مجموعه 7 داستان کوتاه: میان حفره های خالی/ مرض حیوان/ لحظات یازدگانه ی سلیمان/ مردگان/ یک هفته خواب کامل/ یک تکه شازده در تاریکی/ گرای پنجاه و پنج

: خلاصه داستانا رو هم از ترس لوث شدن و هم از ترس اینکه در حق کتاب اجحاف بشه ننوشتم. اگه بخوام تو یه کلمه کتابو توصیف کنم می گم جسورانه است. ایده هایی که هرکسی جرئت پرداختن بهشون رو نداره با فضاسازی خاص که باعث جذابیت داستانا می شه. یه مجموعه داستان متفاوت لااقل بین داستانهای ایرانی.
پر از حس سرما، ترس، بُهت، شک، دلهره، نفرت. تلخه ولی تلخیش نه باعث بغض می شه نه گریه. شوکه کننده س و تاثیر گذار.

گلچین کتاب:

^آن ها که مرزی ندارند مثل ما. توی دلِ هم اند.

^-بگو رگم را بزنند، خلاصم کنند.
-نمی شود. مرسوم نیست اینجا رگ بزنند.
-پس چه غلطی می کنند؟
-فقط بستگان نزدیک را می فرستند این جا. فقط بزرگان حضرت والا.
-دارم می میرم از درد.
-اگر رگ بزنند با جنازه ی روی زمین چه کار کنند؟
-تو می بینی، مگر نه؟
-من چشم ندارم. یعنی داشتم. به هم دوختند حضرت والا. به کارم نمی آمد.

^می خواهم توی یک فانوس دریایی باشم. نور فانوس از روی صورتم بگذرد. برود یک چرخ بزند و باز از رویم رد شود. یک اتاق کوچک. یک تخت وسط اقیانوس.

^اگر کسی بخواهد خودش را از آخر دنیا نجات دهد چه باید بکند؟





موضوع: ایرانی،
برچسب ها: پیمان اسماعیلی، داستان،

[ 21 فروردین 93 ] [ 19:13 ] [ raz ]

[ دید() ]

مثل آب برای شکلات| لورا اسکوئیول

شکلات

نشر روشنگران و مطالعات زنان
235صفحه


تیتا توی آشپزخونه به دنیا اومده و همونجا هم بزرگ شده و آشپز ماهریه. تیتا عاشق پدرو می شه ولی بنا به سنت خانوادگیشون، چون دختر آخر خانواده ست باید مادامی که مادرش زنده ست از اون نگهداری کنه و از ازدواج محرومه و در عوض خواهرش با پدرو ازدواج می کنه ولی پدرو و تیتا همچنان عاشقند...

:ماما النا -مادر تیتا- تاثیر زیادی روی تمام اطرافیانش داره. در موضع قدرت که کسی جرئت سرپیچی ازش رو نداره و در صورت نافرمانی به شدت تنبیه و طرد می شه... مادری که ازش چندان احساسات مادرانه نمی بینیم.
تیتا از مادر ناراضیه و هم نمی تونه و شاید نمی خواد رضایتشو به دست بیاره. وظیفه اصلی تیتا آشپزیه و تمام احساساتشو برای چیزی که می پزه به کار می گیره؛ وقتی غذا رو با شادی می پزه کسی که از غذا می خوره شاد می شه و وقتی با غم چیزی رو می پزه؛ حاصلش باعث ناراحتی و مسمومیت می شه. می تونید تندی فلفل و عطر شکلات و طعم لذیذ غذاهارو با مایه ای که تیتا برای تهیه کردنشون می ذاره حس کنین. از پررویی و بی عرضگیه پدرو عصبانی می شین، از ظلم و خودخواهی ماما النا حرص می خورین، از فهم و خوبی جان لذت می برین، از نافرمانی دخترا از ماما النا خوشحال می شین و تیتا رو گاهی تحسین می کنین و گاهی سرزنش. یه داستان شاید تکراری با پرداخت متفاوت که احساس رضایتی که بعد از تموم شدن کتاب دارین به کاستیهای رمان می چربه. لذت بخشه :)

گلچین کتاب:

^برای گوش شنوا یک حرف بس است.

^
هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت ها را روشن کنیم، همانطور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم، شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند، تا انفجار تازه ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را شعله ور نگه می دارد. انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درونش را شعله ور می کند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.
اگر چنین شود، روح ازجسم می گریزد و در میان تیره ترین سیاهی ها سرگردان می شود. بیهوده می کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی دفاع بجای گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس.
هیچ کس بهتر از تیتا نمی داست چقدر این حرفها درست بودند. بدبختانه باید اعتراف می کرد کبریت های وجودش نم کشیده و کپک زده. دیگر قادر نبود حتی یکی از آنها را روشن کند.
و غم انگیز ترین قسمت قضیه این بود که همیشه می دانست چه چیز آتش درونش را خاموش کرده، اما هر بار سعی کرده بود کبریتی روشن کند، با سماجت خاموشش کرده بودند.
جان، گویی افکار او را خوانده باشد، ادامه داد:
به همین دلیل باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می تواند شعله ورترین آتشها را خاموش سازد. بعدش هم معلوم است چه می شود. با فاصله گرفتن از این جور آدمها، آسانتر می توانیم آتش درونمان را از فرومردن حفاظت کنیم. یکی از دستهای تیتا را در دست گرفته بود. به سادگی افزود: راههای زیادی برای خشک کردن یک قوطی کبریت نم کشیده وجود داد، اما باید اول ایمان بیاوریم که راه علاجی هست.
تیتا حس کرد قطرات اشک بر پهنای صورتش جاری می شود.. جان به آرامی با دستمال آنها را پاک کرد.
فقط باید مواظب باشی کبریت ها را یکی یکی روشن کنی. اگر یک احساس قدرتمند همه را به یکباره شعله ور سازد، نوری چنان خیره کننده تولید می کند که چه بسا روشنایی اش در ماورای دید طبیعی ما قرار گیرد. آن وقت دالانی نوانی در برابر چشمانمان پدیدار می شود، گذرگاهی را که از لحظه ی تولد به فراموشی سپرده بودیم نشانمان می دهد و به سرمنزل مقصود نزد ملکوت اعلی می خواند. روح آدمی همیشه در آرزوی بازگشت به سر منزل خویش است. ترک کالبد خاکی...

^با خودش فکر میکرد چه قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقتها هیچ چیز به نظرش محال نمی رسید. بزرگ که می شوی می فهمی چیزهای زیادی هست که نمی توانی امید دسترسی به آنها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست. اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستند؟ ای کاش هرگز بزرگ نمی شد.




موضوع: خارجی،
برچسب ها: لورا اسکوئیول، رمان،

[ 17 فروردین 93 ] [ 12:02 ] [ raz ]

[ دید() ]